در تمام لحظاتمون نمیدونیم حقیقت چیه!یعنی فکر میکنیم میدونیم اما در واقع نمیدونیم!!!!!!!!!! فکر میکنیم هدف رو پیدا کردیم..........میریم........تا رسیدن به اون هدف. حالا هرچی که باشه..........مادر شدن پدر شدن ازدواج مدرک علمی گرفتن......لیسانس ارشد دکتری.........

تازه وقتی بهش میرسیم تازه میفهمیم ای دل غافل....هنوزم یه چیزی کمه. یه چیز بزرگ....واااای!نکنه هدفمون اشتباه بوده و عمرمون تباه؟؟!!

اما اگه یه نفر یه تلنگر بزنه و بفهمیم که هدف واقعی رسیدن به معبوده یعنی مثل او شدن....اونوقته که فکر میکنیم و میفهمیم نیاز به یه مرشد داریم... یه فرد کامل که تمام هم و غمش اینه که توی اون مسیر دیگران رو کمک کنه. فردی که وقتی به اعمال و حرکاتش نگاه کنیم یاد خدا برامون متجلی بشه.

اما سختی پیدا کردن یه مرشد یه طرف و دشواری راه یه طرف...تازه اگه آدم عاشق هدفش نباشه قبل از اینکه مرشدی انتخاب کنه...همین که بهش بگن:«هدف مثل اون شدنه»میگه«برو بابا» و راهش رو میگیره و میره.

خداکنه اونقدر عشق به هدف داشته باشیم که سختی های راه توی دهنمون مزه ی شیرین و خوبی داشته باشه....من مرشد می خوام....یه راه بلد.دعا کن خدا کمکم کنه.