سلام
چند روزیه که امتحانا منو دیوونه کرده ..... اه!لعنت به این دنیا که منو با کارای مز(ذ یا ض) خرف تر از خودش مشغول میکنه.
دیشب مث قدیما نشستم پای حرفای آقای رمضانی.... آه ه ه ....که این مرد چه قدر خوب فکر میکنه و القا میکنه. واسه خودش فرشته ایه.
خیلی چیزا گفت. از مسائل اجتماعی گرفته ته مسائل سیاسی بیب دار. خیلی چیزا رو خودم تجربه کرده بودم. اما بعضی چیزا رو ضعیف میگرفتم. داد بر من که جوونم و ادعا دارم اما توی سبد دانایی هام همیشه از آدمای درست و حسابی کم میارم. اونم دانشجو مملکت که باید همه ی اقشار جلوی منطق و افکارش سر سجود فرو بیارن.
آقای رمضانی همیشه یه همدم میخواد. دور و برش خییییییییییییییییلی آدم داره. حتی کسایی هستن که میان تا به سعادتی ببیننشون. کسایی که خیلی بیشتر ازمن میشناسنشون و خییییییییییلی قدر شون رو میدونن. اما حرف آقا رو نمیفهمن و ..... .خیلی بده!خییییییییییییییلی!
اولین صحبت هامون در مورد دوست داشتن بود. من قبلا در موردش فکر کرده بودم که افرادی مقرضانه یا ندونسته دارن از ارزشهای دینی و ملی ما تعابیر سطحی بی ارزشی رو منتشر میکنن. اصول رو پست و فرعیات رو غیر واقعیت و درشت میکنن.اتفاقا آقای رمضانی در مورد دوست داشتن این حرفو زد که اگه بخواد بگه:( مثلا سمیرا رو دوست دارم. باید حتما بگه مث دختر خودم). وگفت:(دروغه! آخه من دختر خودمو بغل میکنم. نوازش میکنم.آخه کی گفته مث دختر خودم دوستش دارم.؟؟؟؟!)راست میگفت. آخه به قول خودش سنت پیامبر بوده که همه رو دوست داشته باشیم. تا فاصله ها کم بشه. اما چه طوریه؟کیه که به مردم گفته دوست داشتن برابر بغل کردن و بوسیدنه؟
ازخودش هم نا راضی بود به دلیل اینکه معلمه و معلمی رو ندیده که چیزای لازم رو به دانش آموزاش بگه. اینکه همیشه دو کلمه از درس میگن و به این فکر که وظیفه شونو انجام دادن حقوقشونو میگیرن و حلاااال میخورن.
حرفش رو تایید کردم در واقع همه ی معلما و اساتید ادعای زحمت کشیدن برای ما دارن و هیچی از این ادعا رو جلوه نمیدن واسه دلخوشی.
خییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی حرفا زدیم. از ۷ عصر تا ۱۰:۵۵ دقیقه ی شب.
مامانم زنگ زد خونه شون که این دختر شر و ور هاش تمومی نداره؟ بهش بگین بیاد. آقای رمضانی گفت:( چرا من و تو همه ی حرفامون ازدید دیگران شر و ور ه؟؟؟؟ راست میگفت. هیچکی نمیفهمید من در درونم چه قلیانی دارم... رفتم خونه. اولین جمله ی مامانم:(تو به چه حقی رفتی با یه مرد نشستی و این همه مدت حرف زدی؟ ببین خدا دوست داره؟.....) دیگه نفهمیدم چی گفت چون فک کردم واقعا خدا دوست نداره اما من نیاز دارم. آخه این اطلاعات رو بعدا کی می خواد بهم بگه ؟؟؟؟؟ کی؟؟ لعنت به من مسلمون که توی اسلامم هم گیرم چه برسه به چیزای دیگه. اه ه ه ه ه ......