چند سالیه که سر چند تکه زمین دعوا میکنن. مامانا باباها بی بی ها و بابابزرگها. خدا هدایتشون کرد و خودشون از جایی که بهشون اختیار داده شده بود دعوا رو انتخاب کردند. تا جایی رفتن که دیروز کار به آدم و آدم کشی رسید. خوب شد من سر این صحنه ها حاضر نشدم والا هر گز چهره ی آدمای حاضر در اونجا رو فراموش نمیکردم و شاید بر اثر تنفر هرگز با این جماعت بد انتخاب ازدواج نمی کردم.

لعنت به ما!همین قضیه ی جبر و اختیار ببین آخرش ختم میشه به یه جنایت وحشت ناک. خیلی وقت بود که توی قضیه ی جبر و اختیار گیج و منگ شده بودم. خیییییییییییییلی. اما دیروز یه کوچولو متوجهش شدم..........آه .....خدایا شکرت! یه دانایی دیگه اما ای کاش میتونستم اونو تبدیل به عمل و توانایی کنم.

کتاب گناه شناسی آقای قرائتی رو یه سر بزنی در موردش نوشته اما از جایی که این کتاب حکم طلا رو داره بااحتیاط ورقش بزن. تقریبا نوشته:لوله کشی توی خیابونا که به عهده ی اداره ی آب و فاضل آبه اما توی خونه ماییم که تصمیم میگیریم شیر رو کجا بزاریم......چرا وقتی خدا همه چیز رو برای رفاه ما مهیا میکنه ما توی دلمون و افکار مون اونو در ست سر جا نمی ذاریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خدا کمکمون کنه! واسم دعا کنید. توی این مورد دارم کاملا به بی خردی مذهبیم پی میبرم.