تابستان ۱۳۸۷

احساسات همیشه مرا درگیر خود کرده اند.هر نفسی که میکشم اول دستم را به علامت اجازه از احساسات بلند میکنم آنگاه ریه هایم را مملو از اکسیژن لطیف روزگار میکنم. افکارم را به احساسات پیوند داده ام.به شاخه های مملو از احساس نگاه می کنم و لذت را در میانشان به نظاره می نشینم .احساسات مرا در خود ناپیدا و هویدا می کند. هنگام نوشتن غرق احساس می شوم احساس لطیف به اصطلاح خودمان شاعرانه

احساس احساسات مرا مانند مومی در دستان پنبه مانند خود حالت می دهد و من همچنان تسلیم احساس احساسات می شوم احساس مرا در نقطه ای از روزگار شکستی ناجوانمردانه هدیه خواهد داد و من همچنان با احساس هدیه اش را خواهم گشود و انرا در گوشه ای از اتاق خواهم گذاشت تا در روز ازهر هزار بار نگاه کردن به اتاق ۱۳۰۰ بار چشمهای پر از احساسم به تحفه ی احساسات بیفتد . احساسات مرا مملو از حس خوب دیدن و خوب شنیدن می کنند. احساسات احساس مرا له می کنند و آرزوهایم را به درازای یک شب سرده  زمستانی می کشاند احساسات مرا دعوتی بس ناخوشایند خواهند کرد و من با احساس خواهم پذیرفت. احساسات مرا مجاب می کنند که صبح هنگام به پا خیزم و احساسم را بر برگه های سفید بی ز بان جاری کنم و برگهای دفتر را سرسبز تر از هر چه سرسبزی .احساسات با احساسم بازی می کنند و مرا در ورطه خیال جای می گذارند و من با احساس اضطراب به تماشای بیابان خیال می نشینم . احساسات مرا زمین خواهد زد اما آنگاه که چشمان ظلمت زده ام را باز کنم هویدا خواهدشد روشنی حقیقت و من می فهمم اگر احساس مرا له کند روزی مرا استوار تر از روز دیگر بر پله های آخرین زندگی رها خواهد کرد و من آنگاه با احساس تر از همیشه دستانم را به سوی با احساس بی منتها دراز خواهم کرد و به او خواهم گفت که احساس جای او را در اندرونی قلبم خالی کرده آنگاه خواهم فهمید احساس هیچگاه مرا بی نشان از نشانه وا نگذاشته است حتی در بزم ناخوشایندش