فرار
دستانم را دراز میکنم. الا.بالاتر....به اسمان میروم..دست در دستانش میگذارم. همان دستان لطیف.. دستی که.... دستانی که همیشه دستانم را گرفته اند و من از ان گریزان و در جاده ی سردرگمی وامانده....اه.. دستان خدا!! فرار از دستان ...مثل فرار از دستان مادر در هنگام بازی های زیبای کودکانه...بازی زیبا....چه بازی غم انگیزی...
+ نوشته شده در شنبه ۱۶ مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۶:۴۶ ب.ظ توسط Sinjim
|
شهدا شاهد بر باطن و حقیقت عالمند و هم آنان اند که به دیگران حیات میبخشند. سید مرتضی آوینی