دستانم را دراز میکنم. الا.بالاتر....به اسمان میروم..دست در دستانش میگذارم. همان دستان لطیف.. دستی که.... دستانی که همیشه دستانم را گرفته اند و من از ان گریزان و در جاده ی سردرگمی وامانده....اه.. دستان خدا!! فرار از دستان ...مثل فرار از دستان مادر در هنگام بازی های زیبای کودکانه...بازی زیبا....چه بازی غم انگیزی...