امروز با یه خبر خوش اومدم...آبجی صدیقه ام به حول و قوه ی الهی رفت خونه ی آق محمد رضا شون.... یعنی هنوز که نرفته اما به زودی میره...اول عقد بعد بای بای....شدم دختر ارشد...ولی ریاست بلد نیستم....آق رضا دیشب از خاطرات جنگش گفت....آرزوی شهادت عین من شده بود حسرت  و داغی که گذاشته باشن صاف روی دل صاحاب مرده...خیلی سعی میکردم این هوا رو از سرم بندازم اما...هر بار یکی زنده اش میکنه...دبیرستان معلم فیزیک پیش دانشگاهیم و حالا...آق رضای عزیزم خدا کمکش کنه بچه ی باحالیه