خداوند با احساسم بازی میکند ....وقتی صدای شرشر آب می آیدو همچنان بازی میکند وقتی که پرزدن پروانه ی سپید را نشانم میدهد وقتی حباب های کوچک را از لجنزار زیر آب به سطح می آوردو می ترکاند و آبش را به آسمان هدیه میکند....حتی با رنگ خاکی سرباز هایی که عقب دوکابینه ی نظتمی نشسته اند به نظاره هم با احساسم بازس میکند.
وقتی این بازی کردنش بر دلم زخم عمیقی بر جای میگذاردکه وقتی گناه میکنم و هدفم ترک خداست باز هم با زیبایی هایش وبا به روی خود نیاوردنش با احساسم بازی میکند.
و من دست بسته زنجیری از علاقه ی شدید به او بر گردن مینهم و با ایماه و اشاره اش یک دل نه ...صد دل دیوانه اش میشوم....دیوانه...مثل آبی که از جوب نشت میکند و به سوی علفزار میرود تا جانی دوباره به او بخشد.....همیشه همینطور با احساسم بازی میشود...مگر عشق را میتوان جایی جز در نزد خدا جستجو کرد؟؟؟؟؟؟آیا کسی تا به حال اینگونه با معشوقه اش عشق بازی کرده؟؟؟؟گمان نمیکنم...حداقل لذتش اینگونه زیر دندان معشوقه نمی ماند.....عشق...عشق!!!!!!!!!