بازیچه
خداوند با احساسم بازی میکند ....وقتی صدای شرشر آب می آیدو همچنان بازی میکند وقتی که پرزدن پروانه ی سپید را نشانم میدهد وقتی حباب های کوچک را از لجنزار زیر آب به سطح می آوردو می ترکاند و آبش را به آسمان هدیه میکند....حتی با رنگ خاکی سرباز هایی که عقب دوکابینه ی نظتمی نشسته اند به نظاره هم با احساسم بازس میکند.![]()
وقتی این بازی کردنش بر دلم زخم عمیقی بر جای میگذاردکه وقتی گناه میکنم و هدفم ترک خداست باز هم با زیبایی هایش وبا به روی خود نیاوردنش با احساسم بازی میکند.![]()
و من دست بسته زنجیری از علاقه ی شدید به او بر گردن مینهم و با ایماه و اشاره اش یک دل نه ...صد دل دیوانه اش میشوم
....دیوانه...مثل آبی که از جوب نشت میکند و به سوی علفزار میرود تا جانی دوباره به او بخشد.....همیشه همینطور با احساسم بازی میشود
...مگر عشق را میتوان جایی جز در نزد خدا جستجو کرد![]()
![]()
؟؟؟؟؟؟آیا کسی تا به حال اینگونه با معشوقه اش عشق بازی کرده؟؟؟؟گمان نمیکنم...حداقل لذتش اینگونه زیر دندان معشوقه نمی ماند.....عشق...عشق!!!!!!!!!
شهدا شاهد بر باطن و حقیقت عالمند و هم آنان اند که به دیگران حیات میبخشند. سید مرتضی آوینی