عشق
چمران:دارایی من ۳ چیز است:
۱-عشق که از سخنم نگاهم حرکاتم حیات و مماتم عشق میبارد. در آتش عشق می سوزم و هدف حیات را جز عشق نمی شناسم و جز به عشق زنده نیستم.
۲-فقر که از قید همه چیز آزادم و بی نیازم واگر آسمان و زمین را به من ارزانی کنند تاثیر نمیکند.
۳-تنهایی که مرا به عرفان اتصال میدهد و مرا با محرومیت آشنا میکند.هرچه بیشتر میگردم کمتر می یابم.
فکر میکنی چمران می خواسته چی بگه؟می خواسته داشته هاش رو به رخمون بکشه؟نمیدونم تو توی کدوم مرحله از زندگیتی اما منم فکر میکنم عشق یه دارایی به حساب میاد. حالا من کاری ندارم چه عشقی و چه تعبیری از عشق اما گمانم اگه آدم عاشق دختر یا پسر مردم هم بشه خودش یه داراییه. اما خوب توی حلال بودن این دارایی یه کوچولو شبهه ایجاد میشه. اینکه تو چطور عاشق طرف شدی؟ ساعت ها نشستی و حرکاتش رو زیر نظر داشتی و لذت بردی یا اینکه وقتت رو گذاشتی روی تعقیب معشوق به هوای یه لحظه چشم تو چشم شدن و ................ .که بازم انتهاش یه لذت عجیب غیر قابل وصف داره.طوری که فکر میکنی هیچ چیز و هیچ کس نمیتونه تو رو درک کنه. شایدم یاد حرف بوذرجمهر می افتی که میگه:«همه چیز رو همگان دانند و همگان هنوز متولد نشده. »بعد تو دلت یه ایول به بوذرجمهر میگی که برای اولین بار یه بار از دلت برداشته و درکت کرده. گاهی اوقات توی این عشق شبهه ناک میرسی به یه جایی که دیگه فکر میکنی خدا هم یه جورایی داره برای نرسیدن شما به همدیگه دسیسه چینی میکنه. کم کم دیگه سعی میکنی از اون هم دور بشی....!شاید وقتی این کارا رو میکنی فکر میکنی خدا هم دیگه دلش به حالت نمی سوزه و یه جورایی مقصره....حتما!
من این شانس رو داشتم که زیاد جلو نرم. مدتها نشستن و ازدیدن معشوق شبهه ناک لذت بردن رو چشیدم و چه شیرین بود...........خییییلی.
یه دفعه یکی وارد زندگیم شد از جنس من نبود جنس مخالف.زیبا نبود اما یه نیروی عجیب داشت. فکر میکردم میتونم ازش لذت ببرم.... شاید.....الان که فکر میکنم این احتمال رو میدم که شاید این فکر توی پس زمینه ی ناخود آگاهم بوده.باهاش صحبت میکردم. حتی وقتی نبود حرفای قشنگ مژده بهش که سراسر بی شرمی بود رو مرور میکردم و واکنش جنس مقابل در برابر کارای مژده متین و آروم بهم یاد آوری میشد.اون هرگز طوری رفتار نکرد که نشون بده از حرفای رکیک متاثر شده. کم کم اومد و زد توی فاز خدا و پیغمبر.اما حرفاش حرفای تکراری منبری نبود.....نمیدونم این موجود از کجا اومده بود که همه چیز ما نسل جوون رو میریخت تو زندگی اون سردسته های مذهب تشیع و بعد عین عسل بلکه شیرین تر و وسوسه انگیز تر میریخت تو کاممون.واسه عشق هم یه تعبیر قشنگی به کار برد که واقعا دلمو برد.(یادم باشه براتون بتعریفم)
توی اون لحظاتی که اون بود و حرفای عاشقانه اش دیگه حتی یادی هم از عشق شبهه ناکم نکردم. کم کم فهمیدم اون عشق نبود.یه عادت بود.اون یه زیبایی داشت که چون برام تازگی داشت به طرفش میرفتم تا تجربه اش کنم و وقتی یه نیروی عظیم و قشنگ با روح بزرگتر وارد زندگیم شد دیگه از عشق شبهه ناک خبری نبود.....
هرچند اون جنس مخالف زود رفت و هرگز بهم نفهموند که واقعا عشق چیه.اما! اما این رو کاملا بهم فهموند که عشق اگه توش شبهه نباشه یه داراییه.... . یه دارایی خیلی بزرگ.
راستی.....!!!!
کسی نیست بهم بگه عشق واقعی چیه؟طوری که وقتی بفهمم احساس کنم خیلی خوشبختم از اینکه بالاخره به جواب سوالم رسیدم؟؟؟؟؟؟
اگه فکر میکنی میدونی............بسم الله.برام بنویس.
شهدا شاهد بر باطن و حقیقت عالمند و هم آنان اند که به دیگران حیات میبخشند. سید مرتضی آوینی