نمی دانم
همه محکومم می کنند به گفتن. همه می خواهند بگویند:« نه بفهم و نه بگو...» من انسانم. میخواهم بگویم. می خواهم بفهمم. اصلا تشنه ی دانستن ام. چه کنم؟؟!!
نمی دانم!! نمیدانم چرا هدف تهمت همه قرار گرفتم. چرا همه میگوین:« اگر بفهمی و بگویی.... زندگی ات را نابود خواهم کرد... نمی دانم چه خواهد شد.
چند روزیست که تکرار میکنم این کلام زیبای شریعتی را: نمی دانی که انسان بودن و ماندن چه دشوار است/ چه زجری میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.
من انسان نیستم اما حالا می فهمم که چرا؟ این همه تکرار برای چه؟!! میگویند:« خداوند به همان میزان رنج میدهد که صبر.» اما نمی دانم با اکتفا به این وبلاگ متروکه تا کجا خواهم رفت. تا کجا طاقت خواهم داشت.
نمی دانم!!!!!
از خدا هم شرمنده ام. برای اینکه به من فهم داده اما این بنده ی احمق ناچیزش حتی نمی تواند به این فهمیده هایش جامه ی عمل بپوشاند.آه ه ه ه ... خدایا! شرمنه ات هستم. شاهدش همین قطرات اشکی است که بر روی گونه هایم جاریست.خدایا! کمکم کن که به خاطر درد به پیشگاهت نیایم. بلکه این عشق باشد....عشق حقیقی که مرا به تو متصل کند.
گمان میکنم این درخواست برایم تبدیل به توهم شده.... چرا که یاد ندارم چگونه در راه جانان و برای دیدگانش حتی تبسم زنم. من رسم و رسوم عشق و عاشقی را نمی دانم.
در اخبار نستند های شیرینی از تمام زیبایی های انسانی پخش میکنند اما هرگز به تلخی نفهمی ما انسان های فراموشکار روز عهد و گاه کند ذهنی هایمان نمی پردازند. گویی همه از گفتن واقعیت بیزاراند و حتی میخواهند هیچکس به واقیت دست پیدا نکند.
چه کنم؟؟؟؟
نمی دانی مورد هجوم افکار منفی پدر مادر برادر خواهر معلم و هم کلاسی قرار گرفتن تنها به دلیل دانستن و گفتن چقدر دشوار است. نمی دانی و کاش هیچ گاه نفهمی...کاش همیشه حق را به دیگران بدهی ومن را گناه کار....کاش هیچ گاه حتی ذره ای تجربه نکنی این حس لعنتی مرا.
خدایا!خدایا!خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! آنقدر صدایت میزنم تا عاشقت شوم. ![]()
شهدا شاهد بر باطن و حقیقت عالمند و هم آنان اند که به دیگران حیات میبخشند. سید مرتضی آوینی